سفرنامه ی قاسم ملا در نوروز 94
گویی روز موعود برای تن دادن به یک سفرطولانی فرارسیده بود و شاید هم خاک وطن مرا می خواند هرچه هست و بود امروز به دلیل اراده ی رفتن، با دیگر روزها متفاوت بود سفر، تنها از جایی به جای دیگر رفتن نیست بلکه یک هجرت است که می تواند از خود باشد آدمی می تواند از آن چه هست بسوی آنچه باید باشد هجرت کند سفر چه اختیاری باشد و یا اجباری سفراست زیرا آن که در راه می رود و جاده او را می خواند مسافرش خوانند و من،مسافرشاهراه تهران سبزوار باید چند ساعتی را صبوری پیشه کنم تا بر همراهانم گران نیاید در حال رفتن دلم را می برم به گذشته هایی که مرحوم استاد و پدرم از خاطراتِ سفر شیرین و دوست داشتنیِ خود و همراهانش برایم می گفت مسافران در گذشته دیدنی هایی را در طول راه می دیدند که ما به لحاظ عجول بودن از دیدنشان محرومیم در گذشته آن که به سفر می رفت میهمان مردمانی می شد که خانه ها یشان به شاهران نزدیک بود مسافر پس از آشنا شدن بافرهنگ و آداب رسوم چندین شهر و روستا با گذشتن از خطرات با کوله باری از خاطرات به مقصد می رسید برای مسافری هم که به سلامت از سفر باز می گشت مردم دسته دسته به استقبالش می رفتند و اگر سفرش زیارتی بود برایش چاوشی می کردند اینک همه چیز ماشینی شده و به هردلیل بیشتر مسافرها شب بار سفر برمی بندند و چون یک نابینا ما را از مکانی به مکان دیگر می برند با چنین سفری نمی شود دیدنی ها را دید و گفتنی ها را شنید ولی هر چه باشد مسافرت ها بوی محبت و دوستی می دهندصله ی رحم هنوز در بین مردم جایگاه خاص خود را دارد و من که محتاج نگاه مهربانانه ی همولایتی هایم هستم برای رسیدن به بهمن آباد با شمارش لحظه ها،چشم به تابلوهایی می دوزم که مسافت باقیمانده را به من نشان می دهند ولی افسوس که نیمی از راه را در شب می پیماییم.
روز 3 شنبه 4 فروردین
امروز 3 سه شنبه مطابق قراری که شب گذشته با هادی داشتیم ساعت 14 راهی سفر به بهمن آباد شدیم هادی راننده خودرو با تنها سر نشینی که همراهش بود سر خیابان چشم براه ما بودند برای خورد و خوراک بین راه، پیش از حرکت تدبیری اندیشیده شده بود ولی بعد معلوم شد هادی سهم شان را از غذای نذری با خود آورده اند،با رانندگی خوب هادی که باقانون راهنمایی و رانندگی همکاری خوبی دارد رفتیم و رفتیم تا عقربه های ساعت به 23:30 دقیقه رسیدند و ما مسافران خسته از راه رسیده درب خانه را به صدا در آوردیم خواهرم به غیر از ما میهمانانِ دیگری هم داشت از جمله حمید خودمان و خواهر و خواهر زاده ام و فرزندان خودش،میزبان و میهمانان شام خورده بودند و برای یک خوابِ آرام آماده می شدند مانیز شام خورده بودیم ازاین رو پس از یک گفتگوی کوتاه به خواب رفتیم.
چهار شنبه 5 فروردین
این روزها با سین سلام کاممان را شهدی دیگر می بخشیم به محض نگاهِ چهره به چهره با زنان و مردان همولایتی لبخند بر لبها نقش می بندد و محارم برگونه های هم بوسه می زنندگویی دلمان تمنای دیدار کرده بود و ما نمی دانستیم این جا بهمن آباد زادگاه من و خانه ی ملاحسین است جایی که در آن به دنیا آمده ام اولین خاستگاه من در فردای ورودمان،رفتن و دیدنِ اتاق گلی است اتاقی که شوربختانه دوسه سالی می شود که گلی نیست وچهره اش را با رنگِ سفید بی رنگ کرده اند چشم هایم را به همه جای این اتاقِ به ظاهر کوچک می چرخانم تا بار دیگر خاطراتِ دوران کودکی ام را زنده کنم با خود و در خلوتِ خویش زمزمه کنان از گذر عمر و سپری شدن دورانِ طلایی کودکی گله می کنم در این اتاق هیچ چیز جای خودش نیست اثر و آثاری از کتابخانه ی کوچک مرحوم پدرم که کوهی از خاطرات را در برگ برگ خود جا داده بود به چشم نمی خورد محل کرسی را به تماشا می نشینم همان جایی که چشم به راه بودم تا مادرم با آتش داغ،کرسی سردمان را گرمی بخشد اما من با گرمای وجودش گرم می شدم.
زمان به سرعت می گذرد پس باید باید هرچه زودتر به دیدار اقوام و آشنایان برویم نخستین جایی که در نظر می گیریم خانه ی حاج عمویمان است ولی چون ایشان میهمانان دارند رفتن را به زمان دیگری می سپاریم،دومین جا خانه ی مادرخانم است که خوشبختانه همگی آمادگی کامل شان را اعلام می کنندهادی با خودرو و ما پیاده رفتیم ساعتی را درکنار مادر خانم و برادر خانم و خواهرخانم نشستیم خوردیم و گفتیم و خداحافظی کردیم آمده ها به خانه بازگشتند،من و هادی و همسر ایشان رفتیم به خرابه هایی که من آبادی اش می خوانم،مانند دفعات گذشته عکسی به یادگار گرفتیم و درباره ی این آثار با عظمت گفتگو کردیم،کمی دیرتر به خانه آمدیم،پس از نوش جان کردنِ ناهار به استراحت پرداختیم تا این که خورشید آرام آرام خود را از ما پنهان و یا غروب کرد مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم نماز مغرب و عشا را به امامت جناب حجت الاسلام حاج آقا ذاکری خواندیم ایشان درباره وبلاگ نویسی بنده برای برخی نکاتی را گفتند که موجب دلگرمی شد.از کارخانه پیامک و تلفن هایی دارم که امکان پاسخ دادن به بیشتر آن ها ممکن نیست
5 شنبه 6 فروردین
5 شنبه یا همان شب جمعه ی بهمن آباد حال و هوای خاص خود را دارد مطابق معمول از صبح برای رفتن به مزار برنامه ریزی صورت می گیردبارندگی امروز مانع پیاده روی امروزم شد.
امروز اتفاقی در خانه ی ما رخ داد که شاید شگفت انگیز باشد،داستان راستان ما از آن جا آغاز شد که خواهرانم تصمیم به گشودنِ دربِ صندوق قدیمیِ مرحوم مادرم می گیرندو داشته ها و آن چه به یادگار مانده را شماره می کنند از من نیز خواسته شد برای یاد کردن آن دوره هم که شده نگاهی به آثار برجامانده ی مادر و پدرم بیندازم لباس های موجود،مرا به دنیایی برد که همان رخت و جامه ها را برتن می کردندبا دیدنِ آن ها،حالم دگرگون و گویی زانوانم سست شدهرچه تلاش کردم نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم بیش از نیم ساعت با صدای بلند و کودک وار در هجران آن دو عزیز سفرکرده آه و ناله سر دادم،آنگاه رخت برتن کردم و راهی گورستان شدم تا از نزدیک درد دل کرده باشم اما در حال رفتن،اکبر آقا حاج حسین بر سر راهم قرار گرفت و از دردهای جسمی و قلب شکسته اش لب به سخن گشود نیم ساعت بعد به خانه آمدم و درکنار خانواده صبحانه نوش جان کردم و در باره آن چه رخ داده بود حرفی به میان نیامد.
برای خواندن نماز ظهر و عصر به مسجد رفتم امام جماعت جناب حجت الاسلام شیخ علی آقا بودند پس از نماز با گفتگو با هملایتی هایم خوش حال کننده بود.
پس از نوش جان کردن ناهار خواب کوتاهی داشتم ساعت 16برای رفتن به مزارآماده شدیم جمع قابل ملاحظه ای را در آن جا دیدم خوش بختانه این روزها هر جا می رفتیم سخن اینترنت و سایت و وبلاگ و وایبرو... بود برخی در این زمینه به خیال این که بنده جزو اهالی قلم هستم پرسش هایی را مطرح می کردند.از مزار که برگشتیم در کمال ناباوری اخوی ام حاج حسن آقا و خانواده و آقاداوود و خانواده اش را در خانه زیارت کردم آن ها تازه از راه رسیده بودند.
باخانم متولی تماس گرفتم و از اوضاع کارخانه جویاشدم.
اهل خانه به همراه هادی و حمید به مزینان رفته بودند تا از شاه عباسی دیدن کنند و عکسی به یادگاربگیرند ولی با وجود اصرار من یادشان رفته بود تراز تقسیم آب مزینان را هم ببینند و عکس بگیرند.
روز جمعه 7 فروردین
بامداد را با ورزش آغاز کردم ولی چون کفش مناسب نداشتم ورزش مورد دلخواهم انجام نشد درسر راه سری از بناها و کارگرانی زدم که برای ساخت و آماده کردن محل تعزیه ی روز عاشورا بی ریا زحمت می کشند به آن ها خداقوت گفتم و کمک اندکی کردم پیش از من آقا داوود به ورزش رفته بود در بازگشت از مراسم دعای ندبه خبرداد البته شب گذشته پس از نماز مغرب و عشا در باره ی دعای ندبه ی امروز که در امام زاده خوانده شده اطلاع رسانی ناقصی شد تا این که امروزاطلاع یافتیم دوستان مزینانی شرکت خوبی داشته اند.
امروز هادی و همسرش نمی دانم چه ساعتی آرام و بی صدا راهی مشهد شده اند تماس گرفتم گفتند در نیشابور و درحال رفتن به مزارعطارنیشابوری و خیام هستند در تماس های بعدی خبر از ورودشان به خانه مشهد دادند.
شنبه 8 فروردین
بامداد امروز هم پس از ستایش و نیایش پروردگار رفت تا کاهک پیاده روی کردم راه رفته پیاده بازگشتم تا رفت و برگشت 8 کیلومتر راه را طی کرده باشم.
صبحانه یامروز هم برایمان درد سر ساز خواهدشد شیر و کره و سرشیر مثلثی هستند که می تواند خشمشان دامنگیرمان شود ولی وسوسه لذت بردن از خوردن این سه چربی دست بردار نیست.
مؤذن بانگ اذان سرداد به مسجد رفتم امام جماعت نداشتیم هیچکس از نمازگزاران حاضر به قبولی امام جماعت نشدند.
ناهار جای شما خالی رشته پلو با سبزی محلی(آجار) بود بیش از حد متعادل نوش جان کردم پس از خوردن خواب سبکی داشتم.
این روزها مدام کارگران زنگ همراهم را به صدا در می آورند و من هم مدام از جواب دادن خودداری می کنم!
یک شنبه 9 فروردین
همراه با آقا داوود تا کاهک به ورزش پیاده روی پرداختم رفت و برگشت مان 80 دقیقه به طول انجامید به خانه که آمدیم اهل خواب در خواب ناز بودندولی آرام آرام سربرداشتند و برای خوردن صبحانه آماده شدند.
نماز ظهر و عصر را درمسجد به امامت آقا محسن(فرزندمرحوم مجتبی)خواندیم.
آقای جلالی نماینده کارگران چندین بار تماس گرفت و از غم و غصه هایش ناله سرمی داد.
باهادی که درمشهد می باشد چندین بار تماس گرفتم درباره بازگشت شان پرسش کردم اما بازهم جواب متناقض شنیدم.
نماز مغرب و عشا را در مسجد خواندم در بازگشت به خانه حاج جمشید کلی از برنامه های دردست اقدامش برایم سخن گفت طولانی شدن صحبت های ایشان موجبِ تأخیر در آمدنم به خانه شدولی هنگام ورود به روی مبارکم نیاوردم!
روز دو شنبه 10 فروردین
بامداد به تنهایی جاده بهمن آباد کاهک را در نوردیدم نزدیک کاهک آقا داوود را در حال برگشت دیدم که پیش از من به ورزش پرداخته بود،باهم به خانه آمدیم و بازهم برسرسفره ای نشستیم که خواهرم بادل و جان گسترده بود،پس از پرکردنِ سطل(معده)به مطالعه پرداختم در همین حال سر و کلهّ ی جناب خواب پیداشد در مکان مطالعه به خواب رفتم ناگه صدای عمو عمو به داخل گوشم رسوخ کرد چشم گشودم همسر آقا داوود بود آرام گفت:خبردادند مجتبی از دنیا رفته!با شگفتی پرسیدم مجتبی؟کدوم مجتبی؟گفت مجتبی ذاکری!بی درنگ برخاستم و راهی منزل مرحوم شدم ولی جلو مسجد مردم آرام بودند و از مرگ سخنی نمی گفتند جلوتر رفتم به فاصله ی 10 دقیقه خودروهایی از داورزن وارد روستاشدند که گفته شد آقا مجتبی را تا درمانگاه همراهی کرده اند چون بانگ اذان برخاست به مسجد رفتیم پس از نماز یکی از بستگان مرحوم درباره ی ماندن جنازه تا سه یا چهار ساعت آینده در خانه یا انتقال آن به سردخانه از جند نفر نظرخواهی کرد من تاب نیاوردم و گفتم هم اکنون باید جنازه را تشییع و به سردخانه منتقل کنیم و همین کار انجام شد حدود صد متر آنطرفتر دریافتم خیلی ها که تمایل به تشییع مرحوم ذاکری دارند هنوز در راهند ناگزیر به بهانه ی صحبت کردن گفتم جنازه را برای چند دقیقه ای هم که شده برزمین بگذارند 10 دقیقه ای مطابق ذائقه ی جمع صحبت کردم و دوباره تابوت را به دوش گرفتیم و با احترام تحویل غساله دادیم.
نگهبان کارخانه زنگ همراهم را آواداد خبرداد ...خروس بسیار زیبای ما را ربوده است گفتم آن چه را دیده برای کسی بازگو نکند.
باطاهره خانم برادرزاده ام تماس گرفتم گفت:برای تفریح به کلاردشت رفته اند.
با هادی و همسرش که در مشهد می باشند تماس تلفنی داشتم.
سه شنیه 11 فروردین
امروز از بامداد گوشمان به طرف صدای جارچی بود تا از ما برای خاکسپاری مرحوم مجتبی ذاکری دعوت کند پیاده روی امروز به همین دلیل نادیده گرفته شد.
ساعت 8:30دقیقه برای عرض تسلیت به بازماندگان مرحوم رفتم به هیأت حسینی، قرآن خواندم و جمع شرکت کننده به ویژه با آمده ها از دور و نزدیک احوالپرسی کردم ساعتی بعد ازمردم خواسته شد برای تدفین مرحوم حضور به هم رسانند جمعیت قابل ملاحظه ای حاضرشدند به محل سردخانه رفتیم و جنازه را تحویل گرفتیم و به دراتاق مقابل گذاشتیم تا محارم مرحوم آخرین وداع را با او کرده باشند سپس به حرم امام زاده بردیم و در بیرون حرم نماز میت را عموزاده ی مرحوم بر پیکر بی جان وی خواند جناب حجت الاسلام پس از نماز سخنان کوتاهی ایراد فرمودند سپس میکروفن را به بنده دادند من نیز چند کلمه ای سخن گفتم که چون حاج آقا جان کلام را استادانه فرمودند گفته های من تکراری به نظر می رسید مراسم دفن که انجام شد همگی به روستا برگشتیم رفته رفته مؤذن اذان گفت و برای خواندن نماز جماعت به امامتِ جناب حجت الاسلام ذاکری به مسجد رفتیم پافشاری برخی از بازماندگان برای صرف ناهار نتیجه نداد و به خانه آمدم.
نماز مغرب و عشا را هم در مسجد خواندم پس از نماز اعلام شد به مناسبت درگذشت مرحوم ذاکری ساعت21:30دقیقه در هیئت روضه خوانی برگزار می شود من و داوود درخانه شام خوردیم و راهی شدیم حجت الاسلام 5 دقیقه زودتر از وقت اعلام شده منبر رفته بودن از این رو به محض ورودمان با رعایت ادب سخنرانی شان را قطع کردند و پوزش خواستند تا درسی برای امثال بنده باشد.
نگهبان کارخانه تماس گرفت و به اصطلاح التماس دعاداشت.
باهادی که درمشهد هستند تماس گرفتم ان شاءالله فردا در بهمن آباد خواهند بود.
چهارشنبه 12 فروردین
پیاده روی امروز مان با آقا داوود گرچه از بُعد مسافت تفاوت چندانی نداشت ولی مسیری که انتخاب کردیم جاذبه بهتری داشت از حاشیه ی کاریز رفتیم و رفتیم تا ابتدای جاده اصلی رفت و برگشت مان 80 دقیقه بطول انجامید.
پس از نوش جان کردن صبحانه به هیئت رفتم و دگر بار برای مرحوم مجتبی فاتحه خواندم و نیم ساعتی را با جناب شیخ رضا ذاکری گفتگو صورت گرفت در همان جا بودم که مؤذن بانگ برداشت و گفت:بشتابیم بسوی نماز.
نماز ظهر و عصر را با جماعت خواندیم و برای صرف ناهار در خانه و یا هیئت دو دل بودم سرانجام با آقا داوود بنا را برماندن گذاشتیم به اصرار آقا محسن(فرزند مرحوم) بقول خودش در مکانی جا گرفتیم که علما نشسته بودند با آقایان معمم خوش و بشی کردیم و به فاصله ی اندک غذا آورده شد و نوش جان کردیم.
خواستم تا زمان باقی است برای استراحت کردن به خانه بروم ولی همولایتی ها گپ می زدند و بهتر است بگویم مانع شدند.
ساعت 16صلوات گویان برسرمزار مرحوم مجتب ذاکری حاضرشدیم ابتدا حجج اسلام آقایان حاج آقا ذاکری و سپس شیخ محمدآقا سخنرانی کردند و در پایان اکبر آقا به مرثیه خوانی پرداخت پساز مراسم برسرمزار مرحوم پدر و مادرم و دیگر درگذشتگان حضور یافتم و فاتحه خواندم.
5 شنبه 13 فروردین
برای امروز که سیزده بدر بود هیچ برنامه ای برای بیرون رفتن دربین نبود به خصوص که اخوی و همسرشان به علت کهولت سن و بیماری ماندن را بر بیرون رفتن ترجیح می دادند ولی من مانند همیشه پیاده روی خوبی داشتم ابتدا به روستای سویز رفتم یکراست رفتم به مدرسه ی امیرکبیر اما افسوس که هیچ اثری از تابلوی قدیمی و کلاس های درس وجود نداشت نمی دانم شاید هم با تغییر کاربری تبدیل به مسجد شده بود! به طرف مغازه مرحوم حسن شریف رفتم و سری به مغازه حسن آقا(حسن زال)زدم حسن آقا گویا بیمارشده بود نتوانست جوابم را بدهد دکان قدیمی اش هم دیگر دکان نبود خوشبختانه آثار قدیمی و درو دیوارهای گلی روستا به همان شکل باقی مانده از همانجا راهی کاهک شده تا ورزش را کامل انجام داده باشم دربازگشت خبردادند همسر حسن علی از دنیا رفته و جنازه را از تهران به روستا خواهند آورد.
نماز ظهر و عصر را درمسجد خواندم وقت ناهار شد حسین آقا و آقا داوود برایمان جوجه کباب درست کرده بودند همگی خوردیم و تشکر کردیم.عصر که شد همگی راهی مزار شدیم تا مانند هرشب جمعه برای درگذشتگانمان فاتحه بخوانیم در آن جا علاوه بر زیارت اهل قبوردیدن دوستان و هملایتی ها قوت قلب است.
خبر رسید جنازه مرحومه را از تهران آورده اند خودمان را به بالای جاده رساندیم نیم ساعتی که گذشت آمبولانس سررسید جنازه را تحویل گرفتم و تا خانه ی مرحومه و سپس تا گورستان بردوش کشیدیم فرزندانش به علت در پیش بودن و تاریکی شب تمایلی به دفن شبانه نداشتند ولی پافشاری ها جواب داد و میت را دفن کردیم.
نماز مغرب و عشا را به امامت حجت الاسلام شیخ محمد آقا در هیئت خواندیم برای خواندن دعانماندم و به خانه آمدم.
با حامد تماس گرفتم گفت:هنوز خریدچندانی نکرده است.
جمعه 14 فروردین
ساعت 5:15 دقیقه بامداد برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم به فاصله ی اندک آقا داوود نیز برخاست و نماز خواند ایشان پیشنهاد خرید نان از مزینان را کردند با موافقت من جاده رفتن تا مزینان را درنوردیدیم نانوایی اول بسیار شلوغ بود و دومی چون دست تنها بود نمی توانست جوابگوی آن همه باشد سرانجام داوود با یکی از همولایتی ها به داورزن رفتند من هم پس از خرید از مغازه ی یکی از دوستان به بهمن آباد برگشتم.
دست خواهرم درد نکند که از عصمت خانم خواست برایمان نان محلی بپزد جای شما خالی آن نان خوردن داشت.
برای عرض تسلیت به بازماندگان همسر حسن علی به هیئت رفتم.
ناهار اشکنه ی ویژه ای خوردیم که جای شما خال بود.
به مازیار حکیمی که گفته بود تماس بگیرم زنگ زدم.با خانم متولی درباره چگونگی آغاز به کار کارخانه گفتگو کردیم.
با حامد تماس گرفتم گفت از تهران خارج شده و نزدیک سمنان می باشد.
خروج از بهمن آباد – ورود به مشهد مقدس
شنبه 15 فروردین و سفر به مشهد مقدس
امروز قبل از حرکت به صحرا رفتم و از سرسبزی و طراوت صبحگاهی لذت بردم.
آقا داوود ما را به کاهک رساند و از آن جا همراه با حاج خانم راهی مشهد شدیم دربین راه چندین بار با خانم مقدم تماس گرفتم کارگران با توجه به اولین روز کاری مدام با من تماس می گرفتندبه خیلی از آن ها نمی توانستم پاسخ بدهم و حتی ناگزیر به خاموش کردن گوسی ام شدم.
خدا را شکر ساعت 14 به سلامتی وارد مشهد شدیم به پیشنهاد من سیرابی نوش جان شد و به استراحت پرداختیم.
1 شنبه 16 فروردین درمشهد
امداد وقتی برای ستایش و نیایش از رختخواب برخاستم نخست حمام کردم و قابلمه بدست خودم را به حلیم فروشی رساندم خوشبختانه با دست پر بازگشت.
پس از نوش جان کردن ناشتا تا پیاده به حرم مطهررفتم دور و بر آقا خلوت بود با یان وجود بالاسر آقا جا برای خواندن نماز نبود پس از زیارت راه رفته پیاده بازگشتم.
خواهرم تماس گرفت و دوباره از من خواست به بهمن آباد سفرکنم ولی قول قطعی ندادم.
باهادی علاوه بر پیامک تلفنی صحبت کردم از جمله آدرس کانال کش را خواستم تا برای رفع اشکال کانال کشی اش رقدام کند.
2شنبه 17 فروردین
بامداد آرام ترک رختخواب کردم و پیاده به حرم رفتم دربازگشت به حلیم فروشی رفتم گفت:مقدار کمتری حلیم مانده گفتم:به کمتر قناعت می کنیم.
باجناق و خواهرخانم زنگ تلفن مان را به صدا درآوردند از ما خواستند زودتر برای صرف ناهار در خانه شان حاضر شویم ساعت 13 رفتیم به مهمانی تا ساعت 15 درخدمتشان بودیم و شاید هم درخدمت مان بودندبه خانه که برگشتیم بخت بامایار نبود و هرچه تلاش کردیم زبانه ی در اتاق باز نشد کلید ساز آمد و بازکرد و سپس به تعمیر قفل اقدام شد روی همرفته کار بازگشایی و تعمیر 3 ساعت بطول انجامید خستگی این کار در تن و جانم تا ساعت ها مانده بود.
من و حاج خانم با وجود خستگی به حرم رفتیم ورودمان به صحن امام مصادف شد با اقامه ی نماز جماعت مغرب و عشاء خوشبختانه به موقع رسیدیم.
3 شنبه 18فروردین
گرچه دیر به حلیم فروشی رفتم ولی بادست پر برگشتم
من به قصد رفتن به حرم از خانه خارج شدم ولی تلفن های پی درپی کارگران از شمال وقت را برمن تنگ کرد خانم متولی درباره امور حسابداری و چگونگی ارسال مدارک به تهران با من تماس گرفت و زمان از دستم رفت.
خروج از مشهد
سرانجام با بی میلی برای رفتن به تهران خداحافظی کردم و از خانه خارج شدم ساعت 20 گذشته بود که اتوبوس از پایانه مسافربری بیرون رفت حمید را درجریان خروجم از مشهد قرار دادم تا کلید خانه اش را درمکانی جاسازی کند در غیر این صورت سرگردان می شدم.
4شنبه 19 فروردین ورود به تهران
ساعت 9 بامداد گذشته بود که واردخانه شدم صبحانه نان بربری مرغوب و سمنو خوردم کمی سرم سنگین بود که خوب شد.
پایان سفرنامه